|
بهـ تنهاییـ منـ کهـ رسیدیـ گوشهایتـ را بگیر ! اینجا "سـکـوتــ" گوشـ تو را کـــــــر می کند
|
|
|
مرا بیاد آور ! به اندازه ی رطوبت افکار نم کشیده ات .. به اندازه ی سیاهی و تیرگی قلب بدبین و شکاکت .. به اندازه ی پریشانی یه ذهن و اعصاب و روانت ..
مرا بیاد آور !! به اندازه ی شهوت حیوان وارت ٬ به اندازه ی هماغوشی های دردآورت ٬ به اندازه ی سیاهی گذشته ی تاریکت ٬ به اندازه ی رفتارهای نابه هنجارت ..
مرا بیاد آور !!! به اندازه ی ابعاد آن اتاقکی که فرش نداشت ٬ اما تخت داشت .. منظورم آن تخت بزرگ و نرم نیست که روی آن پاکی ام را دریدی .. آن اتاق خالی را بیاد آور که سرد بود ولی تخت داشت ! یک تخت آهنی و تک نفره ! که پتوی نرم و ابریشمی نداشت ! یک روانداز سبز بود ! همانجایی که آباژور نداشت .. گلدان نبود .. دیوارکوب و پارتیشن نداشت ! قیچی بود ! پنس بود ! تیغ جراحی بود ! یک دستگاه ترسناک داشت ! خون بود ..
مرا بیاد آور !!!! به لطافت آن دقایقی که درد می کشیدم .. به ظرافت همان اشک هایی که فرو میریخت از صورت ترس خورده ام .. به نرمی نعره هایم .. فریاد هایم .. به اندازه ی سوزش قلبم ..
مرا بیاد آور !!!!! اندازه ی تمام ترسی که داشتم ..به اندازه ی همان لحظه ای که فَک م قفل شده بود ! از ترس ٬ از درد ٬ از غم ٬ از آشوب ٬ از عذاب وجدان ..
مرا بیاد آور !!!!!! به اندازه ی طهارت آن طفل بی گناه که به چاه مستراح رفت !
مرا بیاد آور !!!!!!! به اندازه ی وقاحتت که از من میخواستی آن جسم زخم خورده ام را .. ... حیوان لعنتی به اندازه ی حیوانی ات ..وحشی گری هایت .. نامردی ات .. آن بدن متعفن ت .. آن شهوت بی پایانت .. آن چشمهای دریده ات .. به اندازه ی زندگی ام که از من دزدیدی .. به اندازه ی پاکی ام .. روزهایی که عزای فرزند و عذاب شوهر نداشتم ...
مرا بیاد آور ..
بارانـ نوشتـ : بِهـ خوابمـ نیــــــا لعنتیـ .. بارانـ با درد گفتـ .. آ آ آ خ .. بارانـ ...... پایانــ
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
امشب سر بر آسمانی گرفته ام که از دیدن اینهمه کثافت به کبودی میزند .. و لعنت میفرستم به تو ..به برهنگی اندام بی رحمت .. به زجه های دردآورم .. به کبودی های تنم .. به شهوت حیوانی ات ..
امشب از خود میپرسم کدامین شب بود که برهنگی های اندام مردانه ات ٬ دستان ظریفم را به خون یک موجود بی گناه آلوده کرد ؟!
و تو چقدر بی رحمی !
به یاد آن اتاق تاریک می افتم .. صدای نفس هایم .. فریاد اشک هایم .. خون آبه هایی که میگفتند فرزند بی گناه من است !
آه ! لعنت بر تو ..
کاش دیگر هیچ شبی در پیش باشد که من و تو و تنهایی هایمان ٬ تنها بمانیم .. بیزارم از این تنهایی .. از تو .. از خودم .. از این دنیا .. از اندام برهنه ی بی رحمت ..
بارانـ نوشتـ : دیروز گفتـ کهـ دیگهـ دوسمـ ندارهـ .. مسخرسـ .. باران با گریهـ گفتـ : کُمکــــــــــ ـ ـ ـ ـ
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
امشب درگیرم .. با همان چیزی که اینروزها عجیب و نایاب شده ! آری عذاب وجدان گرفتم .. همان هنگام که درد امانم را برید عذاب وجدان گرفتم ! همان شب که درد مرگ نفسم را گرفت عذاب وجدان گرفتم ..! همان زمان که خونابه های چرکین دورم را گرفت عذاب وجدان گرفتم .. ! همان هنگام که تکه تکه های جنین بیچاره را در چاه مستراح ریختند عذاب وجدان گرفتم .. ! هنگامی که از من خارج میشد آن طفل نارس عذاب وجدان گرفتم .. !
ببخش طفل بی گناهم .. ببخش که اینگونه از بین رفتی .. ببخش که مادرت هم بی گناه بود .. بمیرم برایت .. حقت نبود این ذلت .. حقت نبود که در مستراح بمیری .. حقت نبود که مثل یک کثافت از بین بروی .. حقت نبود .. اما به نفعت بود .. آمدنت جز آوارگی نداشت .. آمدنت جز خاری نداشت .. فقط یک زنجیر بودی .. تو یک بهانه برای اسارت بودی .. تو ننگ بودی .. برای همه ننگ بودی .. تو مثل مادرت یک اسیر و برده میشدی .. تو بُردی .. تو که نیامده رفتی بُردی .. اینجا خبری نیست ! هیچ زیبایی ای نیست .. هیچکس به فکرت نبود .. هیچکس .. همه چیز زشت است ! زشت و وحشتناک .. تو را کسی نمیخواست .. کسی دوستت نداشت .. همه مُردنت را میخواستند .. حتی کسی که به وجودت آورد .. تو حاصل لذت مردی بودی که برای مُردنت لحظه شماری میکرد .. میخواستی ؟ این زندگی لعنتی را میخواستی ؟ خدایی که کشتنت را حرام کرده اینها را میخواست ؟ مرا ببخش .. ببخش و از این زندگی بگذر ..
تو نباید می آمدی ... پس نیامدی .
بارانـ با درد نوشتـ : شرمنامهـ هامـو بخونـ .. بخونـ و ببخشـ .. بارانـ با اشکـ نوشتـ : نپُرسـ .. هیچیـ نپُرسـ ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
دارم از بیمارستان میام ! از بیمارستان ! بیمارستان .. یا شایدم به زودی گورستان ! امروز کادوی احمقانشو برام آورد و بعد با احساس تمام از ماشین پرتش کرد بیرون ! همین ! ...
**
تمام گلا رو شکست و اما من صدای شکستن استخونای جناق سینمو شنیدم ! صدای لگد مال شدن گوپ گوپ قلبمو که خیلی آروم گفت : آآآخ خ ! صدای به هم خوردن تمرکزمو وقتی ورقه رو از زیر دستم کشید و خیلی وحشتناک خندید .. صداش میپیچه تو سرم که میگه : وقت تمومه ! مردود شدی ! بعد اونو دیدم که خیره شده به من ! چشاش قرمزه ! انگار میخواد منو بخوره ! میگه گلا آشغال بودن ! باید کلاغا بخورنش ! دستاشو آورد جلو که خونی بود ! میگه گلا رو انداختم تو اون چاله ! برو برش دار ! رفتم ! اینکه چاله نیس ! قبره ! وای !!!!! منو هل داد توش ... هرچی داد میزنم به تهش نمیرسم ! دستامو تو هوا تکون دادم و جیغ میزدم ! اما صدا تو گلوم میشکست و به خودم برمیگشت ! ....
**
از خواب که پریدم بالا سرم بود با چشمای خیس از اشک تمساحی که بالا سر طعمش میریزه ! اون و پرستار بالا سرم بودن و سرم هم توی دستم ! منو رسوند خونه و گفت : " معذرت میخوام "
بارانـ گفتـ : گیجمـــ !
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
I guees ilove you but you cant stay with me this love killer me
happy valen tine
اینجا همان سرزمینیست که من نشسته ام بر روی خاک سردی که همین روزها آرامگاه تن خسته ام خواهد شد .. نشسته ام و به خاک کشیده شد بدنم .. نشسته ام و به این عمر کوتاه و بی ثمرم نظاره میکنم که چگونه بر باد رفت ! اینجا عزادارانه نشسته ام و خاک بر سرم میریزند همانهایی که جام مرگ بر کامم راندند ! اکنون با خاک سرد میخواهند غمم را سرد کنند ! اینجا ٬ این سرزمین ابری و خاکستری همانجاییست که من آبرویم را به با دادم ٬ شرافتم را چال کردم و پاکیم را حراج گذاشتم .. و اکنون در انتظار روزی هستم که بچه گانه جشن میگیرند عشقی را که نیست ! طعم اشک و خاک ! بوی اشک و خاک ! طعم اشک و خاک و خون ! بوی اشک و خاک و خون ! چه حال و روزی دارم .. خدایــــــــــــــــــــــــــــا .. سوگند به پاکی از دست رفته ام .. به ابروی ریخته ام .. به نجابتی که ندارم .. به شرفی که پایمال کردند ! به روزهایی که از دست رفت .. بهشتت را نمیخواهم .. از این برزخ رهایم کن ..
بارانـ با سوز میگهـ .. سرمـ دارهـ از درد میسوزهـ .. بارانـ با بی پناهیـ گفتـ .. از شبـ اولـ قبر میترسمـ .. بارانـ با حیرتـ میگهـ .. چـــــــــــــرا ؟ بارانـ با درد گفتـ .. پایانـ
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
مثل یه سری نقطه چین از هم پاشیدم .. چی شد که اینجوری شد ؟ کی انقدر درموندم ؟ خدا جونم ؟ اینجا کجاس ؟ تو کجایی ؟ هستی ؟ من اگه نمردم پس چرا همه جا سیاهه ؟ چرا ؟ دارم جایی راه میرم که نمیتونم زمین رو زیر پام حس کنم ! خداجونم بسمه .. دیگه سیر شدم .. چرا ؟؟ کی اینجوری شد و کی من .. خدایا .. قرارمون چیز دیگه ای بود .. این نبود .. اینی که من خواستم این نبود که ! این بود ؟ نه .. نه بخدا ................. احساسم ٬ پاکیم ٬ اعتماد به نفسم ٬ شخصیتم ٬ همه چیم .. بر باد رفتم .. دوباره ؟ اینبار که جاییش غلط نبود ! پس چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بارانـ با درد گفتـ : دلمـ آزادیـ میخواد
باران .... پایان ...
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
اینجا سرزمین کلمات معکوس است :
اینجا و در همین ساعت ! انقدر ذهنم درهم و مشغوله که انگار دارم تو خلاء پرواز میکنم ! خدایا .. اصلا نمیدونم چی باید بنویسم ! انقدر آشفتم که تا دیونگی فقط ۱ قدم مونده واسم ! کی ؟ چی ؟ اصلا اینجا کجاست ؟ من مٌردم یا همه ؟ دیگه تحمل ندارم .. تحمل سنگینی نگاه آدمای دوروبرم !میخوام برم .. برم .. کجا ؟ خدایا چرا دارم چرت و پرت میگم ؟ کی اینجوری شد ؟ کی پاکیمو دزدید ؟ کی احساسمو گرفت ؟ خدای من تو کجا بودی ؟ چطوری عاشق این آدم حسود و لجباز شدم ؟ اصلا چی دارم میگم ؟ منظورم چیه ؟ خدای من .. رو دست خوردم . فکر کردم خوشبخت شدم ! اما .. خوشبختی واسه من حرومه ! خدای من .. کجا فرار کنم ؟ آهای ! اونایی که منتظر بودید ببینید ..
باران نوشت : ای زندگی سیرم ازت ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
بس شنیدم داستان بی کسی چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
عاشقم من٫ قصد هیچ انکار نیست کار او آِتش زدن، من سوختن از غم این عشق، مردن باک نیست آه٫ میترسم شبی رسوا شوم وای از این صید و آه از آن کمند خانه ای ویران تر از ویرانه ام تا به کی آخر چنین دیوانگی گفتمش آرام جانی ؟ گفت :نه دل شبی دور از خیالش سر نکرد بس کشیدم آه از دل بردنش آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم وای بر من ساده بودم باختم دل سپردن دست او دیوانگیست آه غیر از من کسی دیوانه نیست گریه کردن تا سحر کار من است یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت مذهب او هر چه باداباد بود
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت من جوان بودم پیرم کرد و رفت ...
بارانـ با درد نوشتـ : دلمـ گرفتهـ بارانـ نوشتـ : نوشتهـ هامـ دیگهـ مخاطبـ خاصـ ندارهـ .. بارانـ با بغضـ نوشتـ : بهـ احترامـ داشتهـ ها و نداشتهـ هامـ .. سکــــــــــوتـ نقطهـ
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
تو چشامـ نگاهـ کرد و باورش کردمـ . دیـروز تو حضور همهـ بهشـ بلهـ دادمـ و یهـ حلقهـ شد گواهـ عشقـ پاکشـ ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
من هنــوز به یاد دارم ٬ که برای داشتنت .. دلی رو به دریا زدم ٬ که از آب واهمه داشت !!!
باران نوشت : چرا یه عالمه دیگران پیشمم ک نمیفهمن منو ؟ آهنگ نوشتم : حالم عوض میشه ٬ حرف تو ک باشه .. ( داغون میشم باران با اشک نوشت : دستم بد میسوزه .. میفهمی که ؟!
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
محبس خویشتن منم ٬ از این حصار خسته ام من همه تن اناالحقم ٬ کجاست دار ؟ خسته ام
در همه جای این زمین همنفسم کسی نبود زمین دیار غربت است ٬ ازاین دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ٬ فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام ٬ هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام سوار این چرخ و فلک بس است تکرار ملال ٬ ز روزگار خسته ام
دلم نمیتپد چرا به شوق این همه صدا من از عذاب کوه بغض به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار از آنکه گم نمیشوم در این غبار ٬ خسته ام
به من تمام میشود سلسله ای رو به زوال من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست بازی تلخ زندگی چه برده و چه باخته ٬ از این قمار خسته ام
گذشته از جاده ی ما تهی ترین غبارها از این غبار بی سوار ٬ از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ٬ ولی نه آنکه یار ماست از آنکه یار شد مرا ٬ دیدن یار ٬ خسته ام
باران نوشت : بخدا خسته ام .. بی ربط نوشت : امروز یه طرف صورتم داغون شد ! آهنگ نوشت : تو نخواستی که بمونی کنارم ...
نفرین نوشت : تکراریه .. بی خیال
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
نیستی ! . به همین راحتی .... نیستی !! نبودت ٬ هستی ام را نیست کرد !!! به آتش کشید و ویران ساخت !!
نیستی و نیستی و نیستی ....
هرچه بیشتر می جویمت کمتر می یابمت !! کوچکترین اثری از وجودت نیست ! سرزمین دلم را زیر و رو کردم . وجب به وجبش را ! نبودی ! نیستی ! خیلی وقت است که دیگر نیستی ! با خود می گویم و تکرار می کنم : نبودی ! هرگز نبودی و بودنت خوابی بود پریشان ! آیا شدنی است ؟ باور نبود تمام بود و نبودم !! نه .. نه .. نه
نیست .
شدنی نیست ! بودی !! هستی !! می مانی !!
از قبل ٬ از گذشته ... در حال ٬ در اکنون ... برای همیشه ٬ برای ابد !!
خواهی ماند !! جاودانه شده ای ! رفتنت ٬ نبودنت ٬ اسطوره ات کرده !! نیستی و نیستی نیستی !!! و من به تنهايي در اين كوير خاموش سرد نشسته ام و به رد پاهايت مي نگرم !به نقش گذشته ام !
... نيستي و نبودنت آتشي شده به بودنم !!! ...
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
این روزها با سرنوشتم سخت درگیرم غمگینم از دست خودم ٬ از دست تقدیرم
این روزها بدجور دلتنگ کسی هستم ولی انگار که بر بخت خودم زنجیرم
سیرم از زندگیو از همه کُس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم میمیرم
پُرم از رنجُ شکستن ٬ دل خوش سیری چند؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم ...
هرکه آمد دل تنهای مرا زخمی کرد بی سبب نیست که روی از همه کس میگیرم
تلخی زخم زبانُ غم بی مهری ها اینچنین کرده در آیینه هستی پیرم
دلم آنقدر گرفتست خدا میداند دیگر از دستِ دلم هم به خدا دلگیرم...
درد نوشت باران : سر درد دارم .. باران با اشک پرسید : صدای نابودیمو کسی شنید ؟ باران با هق هق مینویسه : صدای شکستم را نفهمید ٬ اگرچه تا ته دنیا صدا کرد .. باران با درد میگه : خداوندا بسوزانم .. باران مینویسه : خدا لعنتت کنه ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
آن هنگام که نبودی نمیدانم چرا هرگز نگرانت نمیشدم !
نگران خودم می شدم !!
دلم میدانست جای تو خوب است..
در کنار او ... !
باران نوشت : ... چی نوشت ؟ باران که چیزی نداشت واسه گفتن و نوشتن ! باران ... باران مُرد !
آهان یادم اومد ... باران با نفرت نوشت : خدا با هم لعنتمون کنه ...
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به ......
ميدوني از اينا سخت تر چيه ؟....
اينكه هي دلهره ي تكرار شكستن و داشته باشي . اينكه به جرم شكست محكوم باشي به " ديگه دل نبستن " . اينكه وقتي بهت ابراز علاقه مي كنن چه دروغ باشه و چه راست هزار مدل فكراي جور و واجور بياد تو سرت و اونقدر ذهنتو مشغول كنه كه ديگه حتي حرفاي طرفت و نشنوي!!!!!!!!! اونوقت حتي اگه به راستي هم بگه دوست داره، تو فكر ميكني فقط داره با لباش بازي ميكنه !!!!!! اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود.....
سختتر از اينا اونه كه دونه به دونه شانساي زندگيت مثه بازي كلاغ پر ، پر بشه و بره رو هوا و هيچكسو جز خودت براي سرزنش نداشته باشي.... سخت اينكه مجبور باشي اخم كني تا نگراني و از چشات نخونن! مجبور باشي بخندي تا اشكاتو نبينن! مجبور باشي بگي مهم نيست تا نفهمن چقدر مهمه! مجبور باشي بگي فرق نميكنه تا نفهمن سراسرش تفاوته! مجبور باشي بگي به سلامت تا نفهمن چقدر محتاج بودنشي! مجبورباشي بگي به جهنم تا نفهمن داري از غصش ميميري!
يه زندگي سراسر اجبار! كه وقتي به دليلش فكر كني يادت بياد كه همين چند وقته پيش خورده ريزه هاي غرورتو از زير دست و پاي اين و اون ، بيرون كشيدي و ديگه ميترسي اين غرور نابود شدتو بسپاري به يه جفت پاي ديگه كه خوب از له شدنش شاد و مطمئن بشه .... چقدر سخته گوشه هاي شكسته ي دلت دستاي كسي و ببره كه ميخواد ترميمش كنه!!!!!!!!
اما مگه تو مقصري كه دلت تيكه ي شكسته داره ؟ مگه تو خواستي كه بشكونن و بريزنش دور؟ مگه خودت ، تو له شدن احساست نقشي داشتي ؟ مگه آرزوت عاشقي نبود ؟ مگه تو گفتي از عشق سيرت كنن ؟؟؟؟؟؟؟
سخت اينه كه نميتوني به اين سوال ها جوابي بدي !!!!!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اين روزهـا که نيستي ..
مهم نيست زيـاد !! فقط بايد ياد بگيرم .. بدون ِ تـو ، روي ِ پـاهايم بايستم..!!
پی نوشت باران : من حالم خوش نیس .. مینویسه با درد واسه اون : خدا لعنتت کنه که دردات موند و خودت رفتی ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
چرا ؟ دوباره یادِ من کردی ؟ یادمه اون دمهِ آخر ٫ حتی نگاهمم نکردی دیدی به حرفم رسیدی .. که گفتم خودت میری .. خودتم برمیگردی .. مگه من به تو بد کردم ٫ مگه جاتو پر کردم ؟ دلیل این جدایی رو بگو تا شاید بـ ـ ـ ـ ـ ـرگـ ـ ـ ـ ـ ـردمــــ فدای اون مرامت که منو ساده رها کردی ... بگو گناهم چی بوده که دلا رو تو سوا کردی ...
باران نوشت : باران با نفرت واسش نوشت ٫ واسه اون نوشت : برو ..تروخدا برو باران با چشای خمار نوشت : نصیحت نکن .. باران با هق هق میگه : دلت نسوزه .. آهنگ نوشتم : بهش بگین
باران با عشق و نفرت واسه اون نوشت : اِی خدا لعنتت کنه ..
بیا و ببین نابودی ام را ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
بدون تو نشسته ام !
میپرسی کُجا ؟!!!
کنار چاهی که برایم کَندی !
عمق نـ ـ ـامـ ـ ـ ـردیـ ـ ـت را اندازه می گیرم ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
آغاز هر قصه ای همیشه یه جوریه تموم قصه ها هم به علت دوریه
میخوام یه قصه ای رو براتون بنویسم کاشکی مداد بچرخه ٬ رو این کاغذِ خیسم
خودِ شما توی اون ٬ بازیگرِ اولید ببخشیدا ۲ دِیقس ٬ همینجوری معطلید
ببخش اگه یه وقتی گریم گرفت از غصه ترخدا بگید کسی علت ازم نپرسه
حوصلشو که دارید قصه رو آغاز کنم .. دفتر خاطراتو با اجازه باز کنم
تو دفتر خاطرات هر روز تاریخی داره پس من اونارو میگم ٬ اگه اشکال نداره
مثل تموم قصه ها ٬ یکی بود یکی نبود روزای زندگی بودن ٬ دخترکی تنها یود
تو غربت و دلواپسی زندگیشو کرد سپری اما حالا به غصه هاش اضافه شد در به دری
خلاصه از " ۱۵ مهر " عشق و تمنا از کسی ولی حالا مونده تویِ سکوتِ سردِ بی کسی
دفتر من تجمع روزایِ سخته غربته دردایِ ناگفته ی من تو حسرتِ هم صحبته
صحبتِ از غریبی شد ٬ چشمای من جون گرفت این تقصیر دلم بود ٬ که عشق و آسون گرفت
بغضایِ خیس لحظه هام ۱۰ ماهی هست روبرومه دیدنِ چشمایِ شما ٬ بزرگترین آرزومه
خلاصه که اون دخترک ٬ راس راسی عاشق شده بود میپرستید شاهزادشو با همه ی بود و نبود
شاهزاده ی اسب سفید ٬ دخترمون رو دوست نداشت پایان قصه آخرش یه داغی رو دلش گذاشت
پاییز که رفت سرما رسید ٬ تو غروبِ یه روز سرد " ۲۵ بهمن " بود که دلِ دخترک رو دیوونه کرد
اون دخترک نمیدونست چه بلایی اومد به سرش نمیدونست که یاورش نبوده هرگز همسفرش
اسفند چه ماهِ سردی بود ! یه سرمای غریبی داشت شاهزاده ی اون دخترک ٬ چشمای دل فریبی داشت
خلاصشو بگم برات بهار عشقشون گذشت آخرین بهارِ دخترک رفت و دیگه هم برنگشت
زمستونا برای اون سرد و تماشایی بودن شاهزاده و چشمای اون ٬ دنبال هاشایی بودن
نمیدونست اون که چرا ٬ دلش همش شور میزنه اون عشق صاف و پاکِ اون ٬ یه نقطه ی کور میزنه
عشق اونا چند وقت دیگه میشد که ۱ ساله بشه " ۱۵ مهر " تا همیشه یه بغضه با ناله بشه
ناله ی از دست دادن تنها امید زندگیش ناله واسه سرآغازِ همیشگیِ خستگیش
آره میدونم که صدام پر از آوازِ هق هقه شما خودت میدونی این ٬ شکایتِ یه عاشقه
یه عاشقی که ۱ ساله ٬ دیوونه و در به دره طوری شده قناریشم از عشق اون باخبره
زمستون رو یادتونه ؟ که دخترک بیچاره شد ؟ قصه رو فهمید آخرش ٬ واسه همیشه آواره شد
" ۲ ماهی " بود که یاورش با یکی همسفر بوده تموم اون روزا براش مثل یه رهگذر بوده
" ۱۵ مهر " دوباره شد یه روزِ بی نظیر و ناب اما دیگه خوب نبودش ٬ از بدیهاش رفت تو کتاب
شاهزاده ی اون دخترک ٬ دوشادوشِ یکی دیگه حتما" داره قصه هاشو ٬ واسه اون یکی میگه
قصه ی پر غصه ی من ٬ اینجا به آخر میرسه دعا میکنم این بلا ٬ به روز هیچکس نرسه
قصه ی ما به سر رسید ٬ غریبه ی قصه ی من کلاغه هم که مٌرد دیگه ! ایندفه تو قصه ی من !!
پی نوشت باران : این شعرو تقریبا" ۱ سال بعد از خدافظی گفتم .
باران بازم دیوونه شده و مینویسه : چشمای من به تاریکی عادت کرده ٬ چرا اصرار دارین به زور چراغ روشن کنین ؟ بازم چشماش بارونیه و مینویسه : دلم واسه بوی " خون " تنگ شده امشب ..
باران درِگوشی مینویسه : من هنوز عاشقشم ..
باران دوباره با گریه واسه اون مینویسه : ازت بدم میاد نامرد ! ! ! ! ! ! باران واسه اون و همه دشمنای
باران برای خودش نوشت : خدا لعنتت کنه ..
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
بی تو و رنگ چشمات ٬ اینجا هر روز میسوزم دست خودم نیست که من ٬ دوست دارم هنوزم
تو کنج این خرابه ٬ بی تو تنها نشستم با یه چشم تر شده تو خودمم شکستم
شکستم از غم تو ٬ شکستم از نبودت آتیش گرفت وجودم ٬ وقتی نبود وجودت
اون چشمای خمارت ٬ معنی زندگیم بود دستای مهربونت ٬ عشق همیشگیم بود
اما حالا بین راه ٬ موندم مثل مسافر از جاده ی زندگیم ٬ تو رفتی مثل عابر
تصویرم تو آینه شده برام یک سوال رسیدن به مقصد یه آرزوی محال
یه آرزوی محال شبیهه با تو بودن شبیهه تا همیشه ٬ فقط تو رو ستودن
یادته که میگفتی با هم بودن محال نیست ؟ اینکه ما مال هم شیم فقط خواب و خیال نیست ؟
دلگرمیات یادته ؟ نصفه شب و بیداری منم دیگه از هرچی جز تو شدم فراری
پلک روی هم نذاشتم وقتی سفر میرفتی چقدر دعوات مبکردم ٬ بی خبر که میرفتی
شب تا سحر میشستم ٬ منتظر رسیدنت زندگیمم میدادم حتی برای دیدنت
میپیچه تو سر من ٬ صدای اون قطاره گفتی هنوز بیداری ؟ شروع کردی دوباره ؟
ولی حالا شب تا صبح بیدارمو میمیرم حالا بگو کجایی که بونتو میگیرم
بگو الان کحایی مه بی تو داغون شدم از عاشقا گذشتم ٬ شبیهه مجنون شدم ..
از خونمون فراریم فقط به خاطر تو چون پر شده همه جاش فقط با خاطر تو
اما حالا که رفتی من یه سوالی دارم من تو یه چیزی موندم ٬ چرا حالا آوارم ؟
چرا تو دنیا همه با ما دوتا بد بودن ؟ تو جاده ی زندگی شبیهه یک سد بودن ؟
آخه چرا نذاشتن پر بزنیم ما با هم ؟ چرا کردن دنیا رو برای من جهنم ؟
تو که بی من میمیردی چطور تنهام گذاشتی ؟ یعنی دروغ میگفتی .. یعنی دوسم نداشتی !!
یادته قهر میکردم نازمو میخریدی ؟ یادته " نه " که گفتم منتمو کشیدی ؟
من یه گربه میکردم تو جون به سر میشدی یه روز پیدام نمیشد ٬ تو در به در میشدی ..
زندگی هم نداره طعم خوبه لباتو هیجا پیدا نکردم آرامش دستاتو
اخمای نازت همه ٬ غرور زندگیم بود ناز تو چشمای تو ٬ مرحم خستگیم بود
عشق و غرور و دلم ٬ تمومو کردم فدات تمام زندگیمو فنا کردم من به پات
تو این قمار ایندفه ٬ بازنده ی بازی منم اونی که از تو قلبت ٬ بیرون میندازی منم
منم که روزی بودم پریه ناز قصه ات منی که بودم همدم بی کسی ها و غصه ات
حالا دارم میمیرم ٬ حالا دارم بهت نیاز حالا موندم تو راهی تاریک و دور و دراز
حالا بگو کجایی که بی تو پرپر شدم حالا بگو کجایی که از خودم بیخودم
نیستی حالا ببینی چی آوردی به روزم نیستی ببینی که من چطور دارم میسوزم
نیستی توی بی کسی مردنمو ببینی نیستی یه بار خودت هم تو این قفس بشینی
تو نیستی من دارم ٬ تو تنهایی جون میکنم یه سرمایی حس میکنم ٬ بی تو هر دم تو بدنم
نابود شد هستی من ٬ تو رفتی تا قیامت کاری ازم ساخته نیست .. بی وفا ٬ به سلامت ..
پی نوشت باران : این شعرو وقتی نوشتم که تو قطار بودم و داشتم میرفتم خوابگاه .. شاید ۱ ماه بعداز خدافظی .. اون موقع خدا میدونه چه حالی داشتم .. باز باران مینویسه : از اولی که شروع کردن به نوشتن ٬ گریه امونم نداده .. احتمالا غلط املایی دیدین بی خیال .. آهنگ نوشت باران : میخوام اعتراف کنم که من دارم کم میارم .. ته خط با تو بودن ٫ خسته ام از فکر تو ... دستاش میلرزه باران ٬ اما مینویسه : کاش هیچوقت پات به زندگیم باز نمیشد .. باران واسه اون مینویسه : ای خدا لعنتت کنه ...
******** باران واسه همه مینویسه : اسم بلاگمو تو لینکیتون اصلاح کنین لطفا"
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
امشب دگر سيرم از دست اين دنيا از رنج امروز و كابوس فرداها
امشب دگر خستم ، بس كه غمت خوردم بس كه دلم خون شد ، بس كه از عشق مردم ..
امشب دگر ساقي ، دست از سرم بردار سيرم از اين تلخي، از پيك روح آزار
امشب برو اي غم ، تنهايي ميخواهم .. اي غم به تو سوگند ، ميگيرتش آهم
امشب دگر سيرم از اين غم دشوار از اين شراب درد ، از اين غم بسيار
امشب دگر خستم از سردي خانه از گرد ديوار و از خاك كاشانه ..
امشب پر از بغضم .. امشب پراز دردم در حسرت عشقم ، منتظر مرگم
امشب پر از تلخي از زهر اين جامم خالي شدم از من ، فارق از اين نامم
خالي شدم از تو ، از عشق و نوشيدن از اين شراب ناب ، از با تو خوابيدن
سيرم از اين احساس ، از تو ، از اين دنيا اي تو ! برو از من ! فردا نه از حالا ..
ناي ماندن نيست ، امشب در اين منزل يك پاي من در دام ، پاي ديگرم در گل ..
اين زندگي هم رفت سوي تباهي ها رفتم پي مردن ، غرق سياهي ها
گشته فنا اين عشق ، گشته فنا جانم بر باد رفت روحم ، نابود ايمانم
قلبم شده زنجير در حصر و اين زندان دلتنگ خويشم من ! اين درد و كو درمان ؟
در سينه ات اي واي ، حتي دريغ از دل ! جنس دلت دل نيست ! از سنگ و از كاهگل
سوزد دل سنگت ، جان و تن من را ! پيش دلت اي واي ، ميخواهم آهن را !
اين درد و اين ناله ،اين سوز و اين هجران با من شده همراه تا آخر و پايان ..
۱۳۸۷/۱۰/۲۵ ـ ۳۵ : ۳ بامداد
پی نوشت باران : این شعرو دقیقا " یک هفته بعد از *** به پیشنهاد یکی از دوستان حذف شد .
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه هیچ چیزی بعده رفتنت بهم کمک نمیکنه ..
دیروز بعدازظهر رفتم بیرون .. تنهایی .. آهنگ تو گوشم میخوند ..
بهترین ترانه رو از چشای تو .. اشکمو درآورد .. همراه آهنگ میخوندم و گریه میکردم . راه میرفتم .. بعد کم کم صدای نالم بلند شد و صدای هق هقم بالاتر رفت .. هرکی از کنارم رد میشد یه سری تکون میداد و یه چیزی میگفت که من نمیشنویدم .. خدا لعنتت کنه که منو سوزوندی .. خدا لعنتت کنه که حال و روزمو به اینجا رسوندی .. چی میخوای از جونم لعنتی ؟ چرا از فکرم نمیری ؟ برو ... تو رو خدا برو .. برووووووووووو بخدا دیگه نمیخوامت .. به کی بگم ؟ نه .... نه ............ نروووووووووووو! دیوونه شدم نه ؟
نرو . تو باید تو فکرم بمونی تا من خودمو یادم نره .. خوده عوضیم که واسه خاطر توی لعنتی چه کارا که نکردم ... آهای بهش بگید بیاد ببینه .. ببینه چی به روزم آورده .. دارم میسوزم .. تب دارم مگه ؟ نه ! نه ! از چی داغم ؟ از عشقه ؟ نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه لعنت به هرچی عشقه .. نفرین به هرچی عشقه .. از حسرته ؟ آره .. آره دقیقا " .. انقدر حسرت خوردم که دیگه دارم بالا میارم ! چته باران ؟ ـ نمیدونم ! چرا گریه میکنی ؟ ـ نمیدونم ! پس چی میدونی ؟ ـ نمیدونم !
( برو بمیر بابا ! )
به خدا دیگه دیوونه شدم !
پی نوشت باران : موافقید شعرا و دکلمه هایی که بعد از رفتن اون گفتمو بذارم ؟
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
زندگی شطرنج دنیا و دل است قصه ی پررنج صدهامشکل است شاه دل کیش هوسها می شود پای اسب آرزوها در گل است فیل بخت ما عجب کج می رود در سر ما بس خیالی باطل است ما نسنجیده پی فرزین او غافل از اینکه حریفی قابل است مهره های عمر من نیمش برفت مهره های او تمامش کامل است
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
آخر اون ماجرا من موندم و ....
یه دنیا حرف نگفته یه دنیا علامت سوال بی جواب یه دنیا نگاه خیسه منتظر یه بغل عذاب وژدان یه دنیا ترس
من موندم با یه احساس بر باد رفته یه احترام از دست رفته من موندم با یه دنیا عشق پامال شده من موندم با اعتماد به نفسی که دیگه ندارم من موندم با یه دنیا شادی بر باد رفته .... من موندم و خنده های مرده
من موندم با یه آسمون تنهایی ..........
من موندم .... من موندم با یه زندگی بر باد رفته ....
منم ! همون بر باد رفته ...
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
می دونم دلت گرفته واسه من زندگی سرده چه تبسم قشنگی نازنین دنیا همینه می دونی چقدر عزیزه
امروز تولد آرام عزیزمه ... کاش میتونستم همه دنیا رو به نامش بزنم .... یه تولد فسقلی دارم براش که همتون دعوتید ...
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم که ميداني صداي غربت من را ز احساسم تو مي خوانی شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي که دردم را تو ميدانی ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم چرا اي مرکب عشقم چنين آهسته ميراني تپش هاي دل خسته چه بي تاب و هراسانند به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني دلم درياي خون است وپر از امواج بي ساحل درون سينه ام آري تو آن موج هراساني هماره قلب بيمارم به ياد توشود روشن. چه فرقي مي کند اما تو که اين را نمي داني
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
وقتي دستمو مشت كردم و چند دقيقه نگه داشتم احساس ميكردم يه صدايي داره باهام حرف ميزنه ! ميگفت : " بزن " ! حالا وقتشه ! دستام ميلرزيد ! نميتونستم اكسيژن هوارو حس كنم .! زمان وايساده بود ! انگار همه ي در و ديوار مونده بودن تا ببينن من چكار ميكنم ! ترسيدم ! خيلي ترسيدم . ديدم كه چه تنهام ! هيچكس نبود كه بگه : " نه " كه بگه ... آروم دستمو بردم بالا ٬ هي نگاه كردم به مچ دستم كه رگش هي بزرگ و بزرگتر ميشد ! چشامو بستم و نفسمو نگه داشتم !!! بعد بي درنگ كشيدم . خيلي محكم ! سوخت ! خيلي سوخت !! نشستم رو زمين ... نگاش نميكردم . ترسيده بودم ! دراز كشيدم و دوتا دستامو گذاشتم كنارم ! انگار كه تو تابوتم !!! نميدونم زمين سرد ميشد يا من ! به هرحال سرد بود خيلي سرد !! سرگيجه داشتم احساس ميكردم دارم خالي ميشم ! دستم بي حس بود ! اون يكي دستمو به زور كشيدم بالا ! نگاهم بي رمق شده بود ! چشامو انداختم پايين ... وااااااااااااااااااي ! انگار بدنم تيكه تيكه شده ! خون همه جارو برداشته بود و من خوابيده بودم وسط اين دريا ! بازم ترسيدم . دستم ميسوخت . درد گرفته بود . حس ميكردم يه چيزي داره منو به يه جاي ديگه ميكشونه . مثه يه زنجير بود ... نميخواستم برم ، اما زورم نميرسيد كه بگم : " نميام " ! زور بود !!! بايدي بود ! مثل همه ي زندگيم ! اجبار بود ! مجبور بودم ! پلكام سنگين شد ! سنگين بود خيلي سنگين !!! وزنش اندازه ي يه كوه شده بود و افتاده بود رو چشمای من !! انگشتاي دستم ديگه تكون نميخورد . چشمام بسته بود اما حس ميكردم كه دارم ميرم . ميرم واسه هميشه ! هميشه از رفتن به جايي كه نميشناختمش ميترسيدم !!!! كم كم ديگه وقتش شد ... اون صدا ميگفت " تموم شد ." ميگفت " خداحافظي كن " ! اون يكي دستمو بردم بالا كه خداحافظي كنم ! اما با كي ؟ اينجا كه جز " من " و مرگ " كسي نيست ! نيشخند تلخي زدم . خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته ، من به آن ميخندم ! دستمو براي " مرگ " تكون دادم . انگار اونم جوابمو داد . يه آن حس كردم يه باد خنك داره مياد . از كجا ؟ من كه درو قفل كردم !!!! بدنم آروم آروم نتونست وزن دستمو تحمل كنه ! دستم افتاد رو زمين ! آخ خ خ !!!! چه سنگين خورد ! هيچكس نبود دستمو بگيره !! حس ميكردم اون زنجير هر لحظه داره دور گردنم تنگ و تنگ تر ميشه . داشت با فشار بيشتري رو زمين ميكشيدم و منو با خودش ميبرد ! ديگه نا نداشتم . ديگه نفس نداشتم . حتي رمق نداشتم كه با نگاه التماس كنم و بگم من نميام !! چقدر حقيرانه !!!!! تسليمش شدم . چشمامو بستم و خودم و ول كردم رو زمين . من مردم . باران .
* * * * * * * * * * * * * * بزرگترین گناه ناامیدی است . حضرت علی ( ع )
+
خط خطی شد به تیغ بـ ـر بـ ـاد رفــتـ ـهــ
|
|
|